شماره قسمت: 12 ، تاريخ پخش: 3/12/1386
شهریار در منزل میرزاده عشقی با عارف قزوینی آشنا شده و با او درباره شعر و مسائل سیاسی صحبت میکند. از سوی دیگر شهریار با ثریا دیدار میکند و ثریا درباره چراغعلی به او هشدار میدهد.
مادر شهریار نیز طی نامهای از شهریار میخواهد علت کم شدن نمرات دانشگاهیاش را توضیح دهد چون ...

نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/27 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
بخشی به وبلاگم اضافه کردم که مربوط به این وبلاگ نیست ولی بخاطر علاقه خودم بود
خلاصه قسمت ۱۱ سریال شهریار
لاله که به تازگی خواندن و نوشتن آموخته با نوشتن نامهای برای شهریار میزان علاقه خود را برای او مینویسد. از سوی دیگر عوامل چراغعلی به قصد کُشت، شهریار را کتک میزنند ولی زمانی که میخواهند او را بکُشند قطعه شعری در جیب او پیدا میکنند که درخصوص امام حسین(ع) است ...

نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/22 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
قسمت دوم مصاحبه با اردشیر رستمی

او عاشق همسر و پسرش است و ميگويد بزرگترين تاثير را از شهلا پيرجاني گرفته، بعد مادرش و بعد هم از كارهاي نقاشي - كاريكاتوررستمي ميشود فهميد يكي از بزرگترين مدافعان حقوق زنان و احساسات مادرانه آنهاست.
شما چي فكر ميكني؟
خودم هم همينطور فكر ميكنم.
رابطه من با شعر با خيام شروع شد اما اولين شعري كه شنيدم، يك لالايي تركي بود. اين لالايي را در سريال شهريار به دفعات ميشنويد.
راستش در طبقه اجتماعياي كه من داشتم و فقر زيادي كه بر آن حاكم بود، هيچوقت به نقاشي بهعنوان يك شغل نگاه نميكردند و اصلا باور نداشتند كه از راه هنر ميشود ارتزاق كرد. بعدها- كه بيشتر نقاشي ميكردم- مرا به عنوان نقاش پشت وانتبارها شناسايي ميكردند و به من ميگفتند: تو ميخواهي نقاش ماشينها بشوي؟. اما من10سالم كه بود، پيكاسو را ميشناختم و به امثال او فكر ميكردم؛ رامبراند، گوگن، ونگوك، سزان و اينها. باور ميكنيد اگر بگويم هنوز هم فاميل ما نميدانند من مشغول چه كاري هستم؟
البته در اين ميان، كساني هم داشتم كه تشويقم ميكردند؛ عمهام يكي از آنها بود يا بعضي از اقوام دورمان. بعد فكر كردم ديدم من يك نقاشي ميكشم و 20-10 روز روي آنوقت ميگذارم اما جز خانواده و فاميل هيچكس آن را نميبيند. نمايشگاه هم نميتوانستم بگذارم؛ بنابراين سعي كردم روشم را عوض كنم. آدمهايي را كه دائما موج منفي ميدادند، كنار گذاشتم و با كساني كه مثل من ميانديشيدند، زندگي كردم.
در يكي از مجلات چاپ شد و جالب اينكه كسي را نداشتم كه به او نشانش بدهم چون با آن آدمها قطع رابطه كرده بودم. تقريبا تنها بودم، فقط 3-2 نفر دور و برم بودند كه خب، آنها هم خوشحال شدند. در جواب آن سؤال كه پرسيدي، بايد بگويم از كودكي فكر ميكردم به جايي ميرسم اما خيلي كمتر از اين حد. من هدفم اين بود كه با نقاشي كردن از فقرا و مظلومان دفاع كنم.
مسائل زنان، مسائل من نيست؛ مسائل خودشان است. من چه بخواهم و چه نخواهم زن نيستم و نميتوانم آنها را بفهمم. من فقط نيازهاي خودم را به اين موجود احساس ميكنم و آنها را ميكشم. من زن را يك همراه، يك دوست و يكي از اصلهاي اساسي جهان ميدانم و فكر ميكنم بدون او جهان نميتواند وجود داشته باشد.
بله، فكر ميكنم نفر اول مادرم و نفر دوم نيز همسرم بودند كه نقش زيادي در اين ماجرا داشتند.
توجه من به موضوع زن در كارهايم از زمان آشنايي با همسرم - شهلا - شروع شد. در مدت 3-2 سالي كه تا ازدواج فاصله داشتيم، او روي من تأثير گذاشت و اصلا بخشي از من شد. من قبل از هر چيز، زن را بهعنوان يكي از اركان هستي ميشناسم و اينكه اگر مشكلاتي دارد، من واقعا نميدانم چطور ميشود آنها را حل كرد. براي من زن يك نجاتدهنده است اما اينطور هم فكر نميكنم كه منجياي است كه از كتابها آمده چون او هم مشكلات زيادي براي آدم ايجاد ميكند.
خانم پيرجاني، شما در اينجا بايد وارد بحث شويد تا آقاي رستمي بيشتر پيشروي نكند!رستمي: ما بايد مسائل را دقيقتر بررسي كرده و فكر كنيم همه چيز در زندگي مشترك پاياپاي است؛ يعني همه چيز به نظر من50-50 است، نه 51-49. در زندگي هر زوجي اگر اين ميزان بالا و پايين شود، به مشكلاتي برميخورند و آن وقت ديگر اسم آن زندگي نيست؛ چيز ديگري است. اگر مرد موفقي ديديد، مطمئنا زني به او كمك كرده است.
پيرجاني: نه. من اصلا حوزه كاريكاتور را نميشناختم. آنروزها هم ايشان به اين اندازه كه الان اردشير رستمي هستند، نبودند. فقط چند كارشان را اين طرف و آنطرف ديده بودم. بعد هم بنمايه كارشان اين مسائل نبود؛ كارهايشان شامل هاشورهايي سياه ميشد. ما به طور احساسي با هم آشنا شديم، بعد چند ماه همديگر را نديديم، دوباره و به طور تصادفي همديگر را ديديم تا اينكه اگر مدتي از هم دور ميشديم، هيچكدام نميتوانستيم غذا بخوريم تا اينكه بيشتر همديگر را ديديم و ازدواج كرديم.
من از دورهاي با ايشان آشنا شدم كه اصلا زن در كارهايشان نبود؛ خودشان هم لبخندي بر لب نداشتند و هميشه خشك و بيلبخند بودند.
رستمي: واقعا اينطوري بودم؟!
شهلا پيرجاني: من در اين دوره، كاري به كاريكاتورها و نقاشيهايشان نداشتم بلكه بيشتر رابطه احساسي داشتم. حالا اگر هم چيزي را خواسته يا گرفته يا تغيير كردهاند، خودشان كردهاند. من وقتي نگاه ميكردم، ميديدم كمكم زن وارد كارهايشان شد، لبخند روي لبهايشان ظاهر شد، كمكم زنهاي آثارش كامل شدند و لب و دهن و چشم پيدا كردند؛ گرچه چشمهايشان هميشه بسته است.
نه، ايشان معمولا كارهايشان را به من نشان ميدهند اما آنها محصول حس خودشان است. من فقط نظر ميدهم.
رستمي: ما سطل آشغال هم داريم و گاهي كارهايي را پاره ميكنم.
پيرجاني: اما با نظرهاي من پاره نكردهاند.
بله، كار ديگري نداريم.
پيرجاني: نه، اتفاقا اينطور نيست چون اين كارها فقط كاريكاتور نيست بلكه بيشتر به عنوان آثار نقاشي محسوب ميشود و وقتي اين كارها روي اشيا ميآيد يا تابلو ميشود خب، خريداران خاص خودش را دارد و ما دقيقا منبع درآمدمان از همين راه است.
رستمي: من مدتي در مجله كارنامه همكاري ميكردم. يك روز خانم نگار اسكندرفر- مديرمسئول مجله- به من زنگ زد و پيغامي را از طرف حبيب رضايي به من داد. رضايي با اينكه دوست من بود اما به خانم اسكندرفر گفته بود كه پيشنهاد بازي در نقش جواني شهريار را به من بدهد. چند ماه طول كشيد تا بپذيرم و با شرط و شروطي كه شفاهي و قولي بود، پذيرفتم اين كار را انجام بدهم. من اصلا نميخواستم بازي كنم؛ فقط فكر كردم شايد بتوانم در مواردي كمكهايي بكنم.
من يك دِيني به شعر داشتم كه خيلي بزرگ بود؛ هنوز هم دارم؛ يعني همانقدر كه به «زن» دين دارم به شعر هم مديون هستم. اين دو حوزه مرا نجات دادهاند. با اين كار، خواستم دينم را ادا كنم.
نشمردهام؛ خيلي زياد است، ميتوانم بيشتر از يك شبانهروز مدام براي شما شعر بخوانم.
بله. هميشه اشعاري را زمزمه ميكنم.
پيرجاني: دقيقا همينطور است. اصلا جوري است كه اشعار ترجمه شده يا ترجمههايي كه خودشان انجام دادهاند، گاهي آنقدر ميخوانند كه پسرمان «آردوش» هم آنها را حفظ شده؛ جالب است كه مثل پدرش خيلي خوب و بااحساس هم شعر ميخواند.
رستمي: بابا... بيا اينجا. در اين لحظه آردوش - كه در اتاقش سرگرم بود - بيرون آمد و به درخواست پدرش شعري را براي ما خواند؛ شعر قطار را از راميز روشن.
رستمي: شما خودتان ميدانيد كه شعر براي من كلمه نيست؛ شعر يك نگاه و يك جهان است. اصلا روزنه نگاه من به جهان از شعر است. در شعر همه چيز براي من معنا ميشود. كلمه و شكل ساختاري ابيات شعر يكي از ساختارهاي شعر در ذهن من است. مثلا دوست من - احسان قنبرزاده - از تبريز آمده و مادرش يك ظرف ترشي فرستاده، من فكر ميكنم او براي من چند كيلو شعر فرستاده است. اكثرا دوستانم هم شاعرند.
نه، هيچوقت.
پيرجاني: چرا هيچوقت؟ شما شعر گفتهايد.
رستمي: نه، نه. آنها شعر نيست، فقط تنها چند طرح ادبي است.
پيرجاني: چرا، شعر هم ميگويند. حالا نميخواهند اينجا مطرحش كنند.
هر دو با خنده؛ نه.
رستمي: من معتقدم شعر گفتن فقط نبايد روي كاغذ باشد. قدم زدن در باران، انتخاب چند برگ خشك به جاي گل و اينطور كارها هم ميتواند شعر باشد. به نظر من شعر گفتن فقط يكي از شكلهاي بيان احساس است. مهم اين است كه آدمها به شعر دست پيدا كنند و هر كسي هر چه هست، خودش باشد. ستونهاي زندگي ما شعر است.
پيرجاني: [با خنده] فرقي نميكند.
رستمي: ما شعر خواندن را دوست داريم. وقتي كم ميآوريم، ناراحت ميشويم، ميگرديم، جستوجو ميكنيم، كتاب ميخريم، مجلات را نگاه ميكنيم تا 3-2بيت پيدا ميكنيم كه جالب باشد.
پيرجاني: شعرهاي تازه و خوب خيلي برايمان لذتبخش است.
رستمي: بعد تلفن ميزنيم به دوستانمان در تهران، شهرهاي ديگر و حتي خارج از كشور.
آردوش چه؟ او هم اهل شعر است؟
رستمي: آردوش هم كمكم دارد شعرهايي را حفظ ميكند.
پيرجاني: اصلا يك بار هم نشده كه به آردوش بگوييم شعر بخوان يا مثلا حفظ كن. من و پدرش چه در شعر، چه در نقاشي و هر چيز ديگري - كه خودمان علاقه داريم - هيچوقت نخواستهايم مثل ما عمل كند.
او تا سال پيش اصلا نشده بود كه نقاشي بكشد و براي همه عجيب بود كه با وجود پدري مثل اردشير، چرا او نقاشي نميكشد اما امسال خودش از ما كاغذ و قلم خواست و شروع كرده به نقاشي كردن؛ حتي گاهي شده كه در جمعها بلند ميشود و ميگويد من هم ميخواهم شعر بخوانم.
رستمي: نكته اينجاست كه ما هرگز نياموختيم اينگونه باشيم. در مورد آردوش، ميدانيد چرا به او نقاشي ياد نميدادم؟ چون نميخواستم اصول را ياد بگيرد چون وقتي اصول را ياد بگيرد، نميتواند خلاقيت به خرج دهد. چند وقت پيش در مهدكودك به او گفته بودند ماشين بكش.
خب، اگر قرار باشد او ماشين بكشد، پس چرا به مهد ميرود؟ من فكر ميكنم او اصلا ماشين نكشد بهتر است چون چيزي كه در شهر زياد است، ماشين است. او بايد چيزهاي ديگر بكشد. يك روز آمد و گفت ميخواهم نقاشي بكشم. او چيزهايي كشيد و دربارهاش صحبت كرد. ما از او خيلي چيزها ياد گرفتيم. او يك نقاشي كشيده بود كه ما فكر ميكرديم يك تمساح است اما او گفت كه اين يك ساختمان بزرگ پر از پنجره است.
پيرجاني: ما هيچوقت نميگوييم كه كتاب بخواند. او خودش كتابهايي را انتخاب ميكند و ميآورد تا برايش بخوانيم.
رستمي: يكي از بهترين شبهاي زندگي من آن شبي بود كه آمد و گفت: بابا به من خواندن و نوشتن ياد بده؛ دارم اذيت ميشم. احساس كردم نياز به آموختن دارد. تصميم دارم او را به مدارسي بفرستم كه خيلي اذيتش نكنند، به او فشار نياورند و اجازه بدهند كودكياش را بكند. چه ايرادي دارد كه آدم 10 سال در يك كلاس باقي بماند اما چيز ياد بگيرد، به جاي آنكه 100 تا كلاس برود و هيچچيزي ياد نگيرد؟
چرا، شدند. نزديك به يك سال و نيم درگير اين كار بودم؛ حتي قبل و بعد از فيلمبرداري هم درگير كار بودم.
پيرجاني: خيلي اذيت شديم؛ به طوري كه در بعضي از سفرهاي عوامل سريال، ناچار شديم همراه اردشير برويم تا حداقل در كنارشان باشيم. اما خب، وقتي ساعت 4 صبح ميرفتند و يك بعد از نيمه شب برميگشتند، با آن خستگي خيلي نميتوانستند كنار ما باشند.
رستمي: موقع رفتن خواب بودم و موقع برگشتن هم خواب بودم.
پيرجاني: سيستم زندگي ما اصلا به هم ريخته بود. ايشان هميشه در خانه كار ميكنند. ما عادت داريم كنار هم باشيم.
رستمي: چرا، گاهي يك هفته به كوه و دشت ميرويم، چادر ميزنيم و آنجا كار ميكنيم. شهلا هميشه كتابهايش را ميخواند، من نقاشيام را ميكشم و آردوش هم ميرود با ماهيها و قورباغهها و سنگها بازي ميكند.
رستمي: ما خيلي در زندگيمان تفريح ميكنيم چون كار ما تفريح است و تفريحمان كار. ما خيلي راحت و خوب زندگي ميكنيم؛ البته اختلافاتي هم بينمان پيش ميآيد. فكر نكنيد كه خيلي خوشخوشانمان ميشود؛ نه اين اختلافات طبيعي است و جزء اركان زندگي است.
پيرجاني: ما به زور با هم زندگي نميكنيم؛ به خاطر همين، وقتي چند ماه كنار ما نبودند، اذيت ميشديم.
رستمي: گاهي ميشود وسايلم را برميدارم و ميروم به سمتي و مثلا با دوستانم زندگي ميكنم، بعد دوباره برميگردم.
پيرجاني: من هم گاهي به تنهايي پناه ميبرم.
اين وسط آردوش چه ميشود؟
رستمي: او با يكي از ما 2 نفر ميماند. گاهي هم او ميگويد من حوصله ندارم و ميرود در اتاقش چند ساعت با خود خلوت ميكند؛ ميخندد.
اين طبيعي است. اگر بگوييم ما عشق آسماني و زميني و اين حرفها داريم، واقعا دروغ گفتهايم.
رستمي: بله، 8-7 سفر پشت سر هم رفتيم.
پيرجاني: اصلا از خودش - از اردشير رستمي - دور شده بود و اين همهمان را اذيت ميكرد؛ اصلا اردشيري كه من ميشناختم، نبود.
چرا، آنجا هم ميبردم. يكي از تقويمهايم سر همان كار، آماده شد؛ تقويم سال84.
پيرجاني: حس خوبي نداشتم؛ آردوش هم همينطور.
رستمي: اولين بار كه ديد، گفت اين چه قيافهاي است كه درست كردهاي؟ چرا اين شكلي شدي؟ من هم اگر چارهاي داشتم، نگاه نميكردم اما خب، بايد ببينم چطور كار كردهام.
من هيچوقت بازيگر نخواهم شد چون شهريار را هم بازي نكردم. شايد اگر قرار باشد در فيلمي بازي كنم، دليلم اين خواهد بود كه بازي نكنم.
اينجا هم من به سراغ دوربين و سينما نرفتم؛ آنها به سراغ من آمدهاند.
خيلي زيادند. هر كسي كه من در سينما ديدهام، روي من تأثير گذاشته است. حتي آدمهاي معمولي هم روي من تأثير ميگذارند. ما يك اسطورهاي در محلمان داريم كه اسمش پاشاست. او قصاب محلي ماست و ما خيلي دوستش داريم.
او خيلي جوان و مهربان است. از يك محله فقيرنشين ميآيد و اينجا كار ميكند. او نگران من و بچهام و همسرم ميشود، نگران اهالي محل ميشود، به همه پول قرض ميدهد و بدهي مشتريان را برعهده ميگيرد يا مادر خود شهلا، مادر من و مادر همين دوستم كه ترشي فرستاده، همه روي من تأثير گذاشتهاند. آقاي فراهاني و بالاخص همسرشان - خانم فهيمه رحيمنيا - هم روي من تأثير گذاشتهاند. بعد از خودم، بيشترين تأثير را شهلا روي من گذاشته است.
راستش، من هنوز كاري براي جهان نكردهام كه بگويم از كسي تأثير گرفتهام ولي اردشير و مادرم روي من خيلي تأثير گذاشتهاند؛ بهخصوص مادرم كه براي هر سه ما خيلي زحمت كشيدهاند.
چند كلمه از زبان آردوش رستمي
بابا اردشير هر جور باشد دوستش دارم. وقتي با اردشير رستمي و همسرش مصاحبه ميكرديم، آردوش- پسر 6ساله خانواده - در اتاقش سرگرم بود و هرگز صدايي از او نشنيديم و كاري هم به كار ما نداشت. او هم مثل پدر و مادرش آرامش خاصي دارد و بيشتر به مادرش رفته است.

نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/22 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من محمود رو مثل زنم دوسش دارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشورا امسال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارگر بنگلادشی مقیم کویت (شایدم داداشن)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استقبال کشور دوست و همسایه و مسلمان امارات از بوش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نذری سربازان به سبک آمریکایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کادر منو بگیر از اینجا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بقیشو میتونید اینجا ببینید
نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/22 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
یکی از دوستان عکس جشن تولد افشین قطبی را برام ایمیل کردند.






اگه جشن تولد فیروز خان هم برسه میذارم.
نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/22 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
قسمت اول گفت و گو با اردشیر رستمی، بازیگر نقش شهریار

روزها سریال شهریار از شبکهی دوم تلویزیون ایران پخش میشود. کمال تبریزی روایت جذابی را از زندگی این شاعر ایرانی ارائه کرده است. اما پخش این سریال با یک شگفتی همراه است. اردشیر رستمی، طراح شناخته شده، بازیگر نقش شهریار در ایام جوانی است.
کمتر کسی است که پیگیر کارهای هنری باشد و آثار درخشان رستمی را ندیده باشد. تا به حال بیش از ۲۵ جلد از آثار او به صورت کتاب و تقویم منتشر شده است. او که حالا تجربهی بازیگری هم دارد، در گفت و گو با رادیو زمانه از بازیاش در سریال شهریار میگوید.
آقای رستمی چه طور شد که طراح مشهوری چون شما وارد عرصهی تلویزیون شد و نقش شهریار را بازی کرد؟
اگر شما کارهای مرا دنبال کرده باشید، یک جور شاعرانگی در آنها می بینید. علاوه بر آن دینی هم به شعر داشتم، که سعی کردم آن را ادا کنم؛ فقط همین.
آقای کمال تبریزی شما را می شناخت، اصلاً چه طور شد که برای بازی در این سریال انتخاب شدید؟
من هیچ آشنایی قبلی با آقای تبریزی نداشتم. ایشان را فقط در مراحل فیلمبرداری دیده بودم و از قبل نمیشناختم. آقای حبیب رضایی که از دوستان من بودند، مرا معرفی کردند. خب این آشنایی هم در این انتخاب دخیل بود.
شما هم مثل همهی آذری ها نسبت به شهریار تعصب دارید؟
نه، من هیچ تعصبی ندارم.
پس قبلاً به هیچ وجه تجربهی بازی در تلویزیون و سینما را نداشتید؟
نه، نداشتم.
آقای رستمی، چند سال پیش اگر به خاطر داشته باشید روز تولد شهریار را به عنوان روز ملی شعر انتخاب کردند و همان طور که میدانید، این انتخاب با واکنشهای منفی بسیاری از سوی شاعران روبهرو شد. نمیترسیدید که بازی در این نقش و احتمالاً عدم استقبال مردم از این سریال باعث شود که کارنامهی هنری شما خدشهدار شود؟
نه، شاید این کار خیلی کار قوی هم نباشد. منتها در آن، با کسی مواجه میشوید که هنرمند است و کمی شعر را میشناسد و میتواند شعر بخواند و بازیگر هم نیست. شما و همهی بینندگان عزیز هم حتما این نکته را احساس میکنید که من بازی نمیکنم.
اما دربارهی روز ملی شعر که فرمودید، این روزها شاید با اعلامیه و بیانیه و تصویب دولت شاید به شکل قانون شود؛ ولی هیچ کس با اعلامیه و بیانیه شاعر ملی نمیشود. ایشان شاعر ملی ما هست؛ منتها فردوسی هم هست و سعدی و حافظ هم. من هم اگر بخواهم انتخاب کنم، فردوسی را به عنوان شاعر ملی میدانم.
از علاقهتان به شعر گفتید. فکر میکنید پخش سریالهایی مثل شهریار میتواند ارتباط مردم با شعر را تقویت کند؟ همان طور که میدانید این ارتباط الان خیلی محدود است.
قطعاً همین طور است. منتها مسأله این است که در این حوزه خیلی کمکاری شده و جای کار خیلی بیشتری دارد. متأسفانه کارهایی هم که شده بسیار ضعیف بوده است. از جمله «نیما»یی که از تلویزیون پخش شد. من پیشنهاد میکنم کسانی که دستی در این کارها دارند یا سیاستگزار هستند، بیایند فکری برای شناساندن چنین شخصیتهایی بکنند تا این پیوندی که شما میفرمایید بیشتر شود.
بعضی از دوستان به شوخی میگویند شما از شهریار هم شهریارتر بازی کردید؛ یعنی عاشقانهتر.
من ایشان را میشناسم و ترک هم هستم و در تهران هم بزرگ شدهام و چیزهایی میدانم که شاید بین ما مشترک باشد و برای همین هم بیننده متوجه این مسأله میشود.

در بازی شما چه قدر بازیگردانی مؤثر بوده و چه قدر خودتان از درونتان برای بازی مایه گذاشتید؟
فکر میکنم بازیگردان اصلی در کارهای جدید است که بودنش خیلی خوب است. به این دلیل که ارتباط بین کارگردان و بازیگر را قوت میبخشد و به جای اینکه کارگردان انرژی بگذارد و با بازیگر صحبت کند، این کار را به بازیگردان میسپارد و خودش انرژیاش را صرف کارگردانی میکند تا کیفیت کار بالاتر برود.
برای من این کار خیلی خوب بود. اما آن چیزی که به دست میآید، آنجاست که آدم باید خودش باشد. خب بازیگردان به شما چیزی میگوید؛ ولی شما خودتان هستید که میتوانید آن را دریافت کنید و نشان بدهید یا ندهید. اما به من که خیلی کمک کردند.
آقای رستمی، تا اینجای سریال، ما هیچ وجه منفی از زندگی شهریار نمیبینیم. آیا در قسمتهای بعدی هیچ تلاشی هست که چهرهی واقعبینانهتری از شهریار ترسیم شود؟
چهرهی منفی که اگر دقت کنید، میبینید. اما چهرههای منفی به آن شکل در هنرمندان و روشنفکران ما کمتر دیده شده. نمیدانم؛ اصلاً منظورتان از منفی چیست؟
خب، شهریار هم آدم بوده و طبعاً اشتباهاتی داشته، دردهایی که متحمل شده و گاهی این دردها حاصل اشتباهات خودش بوده؛ مثل همهی آدمها. منظورم این است که نکند سریال تا پایان یک هالهی تقدسی دور شخصیت شهریار بکشد.
من خیلی خوشحال هستم از اینکه شما سؤالات خیلی خوبی میپرسید. این سؤالها را حتی بچههای شبکههای سراسری هم نمیپرسند. من از اینکه با شما گفت و گو میکنم، خیلی خوشحال هستم. این سؤال شما هم سؤال خیلی خوبی است.
بله، شهریار هم آدم است و من تمام تلاشم در این کار همین بوده. کمکم اگر جلوتر برویم، شاید جنبههای منفی شخصیت شهریار را ببینیم. منتها آن چیزی که در این شخصیت بیش از همه میبینیم، احترام به دیگران است. شما در آینده شاهد برخورد ایشان با نیمای بزرگ، بهار، صبا، عشقی و عارف هستید.
زمانی که در برابر هر کدام از اینها قرار میگیرد، خشوع و افتادگی که از خود نشان میدهد و میداند که آنها چه جایگاهی دارند. اینجاست که شخصیتاش دیده میشود. چیزی که من خودم هم در جریان کار به آقای تبریزی و دوستان عرض میکردم که سعی نکنید یک قدیس از این شخص بسازید. حالا در آینده با آن چیزهایی که میگوید، البته نه به آن شکل قوی، اما خب باز شاهد خواهیم بود که شهریار خیلی هم آدم مثبتی نیست.
به نظر شما در این سریال بیش از حد به سیاست پرداخته نشده؟
من در این مورد نمیتوانم صحبت کنم. ولی اگر قرار باشد خودم چنین کاری را بنویسم، دورهای را که زندگی شخصیت داستانم در آن میگذرد به شکل حاشیه ای به تصویر میکشم. ولی بدون ارجاع به کارهای دیگر، سعی میکنم تنها حاشیهای از آن زمان را به مخاطبم نشان دهم تا نسبت به اتفاقاتی که در آن دوره افتاده، شناخت پیدا کند و از آن فرد به شناخت جامعهی او و فضای آن زمان برسد.
بعد از این باز هم در تلویزیون و سینما بازی میکنید؟
ببینید هر کس یک وظیفهای دارد. اگر فقط من بتوانم آن را انجام دهم، حتماً این کار را میکنم. ولی نمیدانم، شاید خیلیها بهتر از من از عهدهاش بر آیند. اگر کار خوبی باشد، بله؛ انجام میدهم.
خودتان الان اردشیر رستمی را طراح و بازیگر میدانید یا هنوز همان اردشیر رستمی طراح؟
من طراحم.



نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/15 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت

برداشت از سایت aksestan.mihanblog.com

برداشت از سایت pix2pix.org
نوشته شده توسط اسماعیل در 86/11/08 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
اين وبلاگ با اينترنت کمسرعت خانگی كمي مشكل دارد. لطفا بيشتر تأمل فرماييد
برای دیدن بقیه عکسها به آرشیو مطالب مراجعه کنید.
اگر عکسی نیومد کلیک راست کنید و گزینه Show Picture انتخاب کنید.اگر نشد عکس فیلتر شده و باید با ف ی ل ت ر شکن ببینید اگر نشد برام تو نظرات پیغام بگذارید.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY